یک پیشدستی هم مقابل تو میگذاشتم،

عید دیدنی
امروز اولین عید دیدنی رسمی بود،
کلی مهمان آمد خانه ی مادربزرگ…
داشتم بشقاب ها را میگذاشتم و نگاه مشتاق مهمان ها را دشت میکردم که بعد از مدتها رویتم میکردند…
بدجوری جایت خالی بود شازده،
جای تو و نگاه های مشتاقت…
نگاه مشتاق تو شازده،
هیچوقت درست ندیدمش…
دلم میخواست بودی اینجا،
یک پیشدستی هم مقابل تو میگذاشتم،
یک استکان چای
شیرینی،
میوه…
و بعد می آمدم کنار دلت مینشستم..
با هم از میوه ها میخوردیم، شیرینی،
چای…
راستی یک استکان چای گذاشتم،
نه دوتا…
چه کنیم؟
جلوی مهمان ها …؟! 🙂